فریبای عزیزم
مرگ اینروزها واژه آشنایی هست و لی مبتلای درد می داند تلخی این آشنایی را.دلهایمان با توست و ایکاش می توانستیم مرحمی کوچک بر زخم دلت باشیم.روان پدر بزرگوارت شاد و برای تو و خانواده خوبت صبر آرزو می کنیم.
اگر دراولین پست شروع دوباره ام گفتم در ادبیات جهانی جیمز جویس بزرگ است و حرفی درش نیست در ادبیات ایران هم احمد محمود را بزرگ می دانم.یک جورهایی هم به او احساس دین می کنم که دیر شناختمش و حتی بد شناختمش.
همسایه ها را در اینترنت خواندم و مثل همه کتابهایی که در نت خوانده ام، رابطه درستی نتوانستم برقرار کنم.برایم ورسیون ایرانی کتاب فولاد چگونه آبدیده می شود بود.رمانی روسی که در سالهای اول انقلاب مطرح بود و حتی فیلمی هم از روی این داستان ساخته شده بودو در ایران به نمایش درآمد.کمی هم در مورد او بی انصافی کرده ام.او را توده ای می دانستم ولی به قول خودش چه کسی بوده که در آن دوران پَرش به نحوی به حزب توده نگرفته باشد.هنوز خیلی راه مانده تا آدمها و اثراتشان را بدون در نظر گرفتن عقایدشان قضاوت کنیم.چند سال پیش مجله رودکی ویژه نامه ای در مورد او چاپ کرد.حسابی تکان خوردم.احمد محمود مرد بسیار شریفی بوده و متاسفانه انزوای آگاهانه و گاهی تحمیلی باعث شناخت کمی از او در جامعه شده است.در مورد احمد محمود دو کتاب چاپ شده است.یکی از لیلی گلستان به نام حکایت حال که مجموعه گفتگوهای لیلی گلستان با احمد محمود است.دیگری کتاب محمود،پنج شنبه ها، درکه از برزو نابت.من این دومی را خوانده ام.
از معروف ترین رمانهای احمد محمود: همسایه ها،مدار صفر درجه،داستان یک شهر،زمین سوخته، آدم زنده، درخت انجیر معابد است که برنده دوره اول جایزه بهترین رمان هوشنگ گلشیری شده است.
بعد از کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو ، احمد اعطا که بعد ها با نام ادبی احمد محمود شناخته شد جزو دانشجویان دانشکده افسری بود که دستگیر و زندانی شد.نه توبه نامه ای نوشت و نه با رژیم کودتاهمکاری کرد.بعد از دوران طولانی زندان به بندر لنگه تبعید شد.هیچکسی روزهای تبعید را مانند او توصیف نکرده.در کتاب داستان یک شهر که ادامه همسایه هاست،خالد از تبعیدش می گوید.کتابهای او همه غمگینند چرا که خود واقعیتند.احمد محمود همیشه مغضوب حکومتها بوده.یکی از بزرگترین آرزوهای این مرد بزرگ داشتن اتاقی مستقل برای نوشتن بوده، اتاقی با میز و صندلی و قفسه ای برای کتابهایش و این آرزوی بزرگ در شصت و پنج سالگی برآورده می شود.
زمین سوخته روایت جنگ است.برای کسانی که آن روزها در مناطق نزدیک مرز زندگی کرده اند به قدری ملموس است که انگاری باز آن روزها را دوباره مرور می کنی.
او که عاقلتر است زود فلنگ را می بندد. دخترک کمی غر می زند و فقط می شنوم که می گوید خوبه همین یه دختر را بیشتر ندارین و چیزهایی در مورد روز دختر.
خانه که خلوت شد نگاهی به تقویم میندازم.راست می گفت امروز روز دختره.عجب گندی زدم.یک امروز را برای پاچه گیری گیر آوردم.حالا بگذریم از این نامگذاریها و مناسبتها. فقط اگر کسی خبر داره روز پسر و روز مرد و روز دایی و خاله و عمو را هم بهم بگه تا از قبل توجیه شده برخورد کنم.
بچه که بودیم یکی از فانتزی های ما عکس برگردان بود.اشکالی زیبا روی کاغذهای شفاف.چیزی مثل خالکوبیهای موقتی امروزیها.روی کتابهایمان یا روی جلد دفترها می چسباندیم و کیف می کردیم.داشتم فکر می کردم بعضی آدمها هم مثل همان عکس برگردانها هستند به همان زیبایی و زرق و برق و شکوه اما پشت آن ظاهر شفاف هیچی ندارند هیچی و حتی آدمهایی مثل من(از نظر سنی البته)می توانند باورشان کنند و بچسبانندشان روی دلشان
من دلم سیب می خواهد
سبز
زرد
یا قرمز
فرقی نمی کند
از آن سیبها باشد
که توی مشتت بگیری
و دلت نیاید که گازش بزنی
فقط بویش کنی
و یادت بیاید که هنوز نمرده ای
نویسنده: ایزابل آلنده
مترجم: زهرا رهبانی
نشر: نگاه
ایزابل آلنده نویسنده معاصر شیلیایی است.این کتاب هم رنگ و بوی آمریکای لاتین را دارد و در واقع داستانی تاریخی است. سرنوشت زنی اسپانیول که با عشق زندگی کرد.این عشق او را تا فتح شیلی و جنگهای بسیار با بومیان محلی همراهی کرد.
من اینس این کتاب را به عنوان یک زن تحسین می کنم.زنی که صادق و شجاع و وفادار است.بی وفایی ویرانش نمی کند و برخوردی منطقی دارد.
کتاب را به دست می گیرم،ترجمه ای از یک مترجمی که تا حالا اسمش به گوشم نخورده.داستان خوب و گیرا شروع می شود.نمایی از یک زندگی آرام و عاشقانه.اقلا از دید خانم خانه اینگونه است.سردی شوهر حمل بر کار زیاد و خستگی می شود و بالاخره یکجایی خانم می پرسد: زنی در زندگیت هست؟ جواب مرد مثبت است.اینجا دیگر حتما می فهمید که داستان ایرانی نیست.( با عرض معذرت از آقایان )بقیه داستان همچنان گیرا ادامه پیدا می کند.جمله ای از نویسنده در مورد کتاب:
بانوی شکسته ،قربانی سرگشته ی حیاتی است که برای خویش برگزیده،همانا وابستگی زناشویی که او را از هر چیز دیگر بی بهره می سازد.
نام کتاب: بانوی شکسته
نویسنده: سیمون دوبووار
مترجم: الهام دارچینیان
نشر: فردوس
جدا از دید فمینیستی نویسنده ، تاریخچه یک رابطه و تغییرات هر کدام از طرفین و تاثیرات ادامه زندگی بعد از ورود شخص سوم کتاب را جذاب و پر کشش کرده است.خواندنش را توصیه می کنم
وقتی همه خوابیم
سینما را دوست دارم وقتی می توانم فیلمی از بهرام بیضایی ببینم.وقتی همه خوابیم را می بینم و دوباره و دوباره می بینم.استاد فکر می کنی برای بیداری امیدی هست؟
پ.ن.بعد از نوشتن پست می خواستم توضیح بدهم که هیچ نظر سیاسی در پشت پرده سوال من نبوده ولی اولین کامنتی که برام رسید و مجبور به پاک کردنش شدم گویا جواب من بود که نه فعلا هیچ امیدی نیست.
اول مهر مرده به دنیا آمد
پاییز
هم گریه اش بند نمیاید
شاید فردا
من زنده بیدار شوم
آنوقت
برایم قهوه درست می کنی؟
میگم نه.
- آخه بوی قهوه میاد
- آره، خودم خوردم
- تو و قهوه؟
-اره دیگه چه میشه کرد
- قهوه که همیشه معده ات را ناراحت می کرد
- درسته هنوز هم همینطوره ولی وقتی هر گونه اعتراضی ناوارده.اختیار بدن خودم را که دارم.چرا قهوه ناراحتش می کنه.چشمش کور دندش نرم. آنقد می خورم تا عادت کنه و دیگه اعتراض نکنه
روزه ات قبول پسرک آبی.روزه ات قبول دخترک صورتی.پسرک آبی دیشب برای سحری بیدار شدی یا باز هم زنگ ساعت را خاموش کردی و خوابیدی.افطاری چی داری؟باز تخم مرغ؟ باز هم دیر رسیدی خانه و وقت نکردی غذا درست کنی.باز هم خسته و رنگ پریده و لاغری و من به تو و باورهایت افتخار می کنم.
خوب دخترک صورتی امسال بعد از مدتها بدون دغدغه درس و کلاس روزه گرفتی.آرامش این ماه روایت باد.روزی که بغض کرده بودی و گریه امانت نمی داد و من هیچ حرفی برای تسلایت پیدا نمی کردم و بالاخره توانستم با خودت آرامت کنم. گفتم تو که مومنی و ایمان داری،پس چرا طغیان کرده ای؟هر کاری که از دستت برآمده انجام داده ای،پس آسوده باش و بقیه را به خدا بسپار و امروزخوشحالم که نتیجه تلاشت را گرفته ای.
به تو افتخار می کنم.