فرانتس کافکا
۱۸۸۳ پراگ
۱۹۲۴ وین
فرانتس کافکا نویسنده تاثیر گذارترین کتابهای ادبیات غرب که
فضای کتابهایش کافکایی خوانده میشود تنهایی را عامل آفریده هایش می داند.رمان "مسخ"
او شاهکاری است که توسط نویسندگان مشهور دیگری مثل" ناباکوف "تفسیرشده است.اولین
ترجمه مسخ توسط "صادق هدایت" از نسخه فرانسوی کتاب درزمانی صورت گرفته که کافکا در فرانسه
ناشناخته بود.مترجم دیگر این کتاب "فرزانه طاهری" در دنباله کتاب مقالات ناباکوف را هم ضمیمه کرده
است."قصر" کتاب دیگری از کافکاست که نیمه تمام است و توسط" امیر جلال الدین اعلم" ترجمه شده
است.با خواندن این کتاب باز خود را در دنیای کافکا می یابی.ترجمه کافکا کار بسیار مشکلی
ااست و ممکن است با وجود زحمات مترجم راضیت نکند.بسیاری از نویسندگان از اومتاثر شده اند."
مارکز" گفته که با خواندن مسخ فهمیدم جور دیگری هم می توان نوشت.
"هاروکی موراکامی" هم در کتاب" کافکا در کرانه "تاثیرپذیری خود را از کافکا نشان می دهد.ک قهرمان
کتاب قصر محتملا خود نویسنده است.رمانهای کافکا در بی کرانه رخ می دهند.قهرمان کتاب "برف"
" ارهان پاموک"هم ک نام دارد و این تصادفی نیست او هم گویی به جهانی دیگر وارد می شود و
بادست و پا زدن هایش نیز به جایی نمی رسد.کافکا به نوعی "جرج اورول "را هم در ذهنم تداعی
می کند.کتاب" ۱۹۸۴ "او نیز مثل قصر در زمان خود، نظامی تام گرا را به تصویر می کشد.
نقادان آثار کافکا را در چارچوب مدرنیسم و رئالیسم جادویی قرار می دهند.
جیمز جویس
1882 دوبلین
1941 زوریخ
بعضی آدمها بزرگند و امّا واگری تویش نیست.مثلا جیمز جویس بزرگ است گرچه ترجمه شاهکار او
"اولیس "چاپ نشده ومترجم آن منوچهر بدیعی با توجه به شرایط امروز دنیای نشر تمایلی به این کار
ندارد و طبیعی است نمیتوان خردهای به او گرفت.دو کتابی از جویس را که من به عنوان یک کتابخوان
عادی خواندم "دوبلینی ها"و" چهرهء مرد هنرمند در جوانی" است.دوبلینیها به دلم ننشست.
مخاطبش من نیستم.مخاطبش دنیای مسیحیت و ایرلند است.باید آشنا به این دو مقوله باشی
تا ظرایف نکتههای جویس را بیابی.چهرهء مرد هنرمند در جوانی سختخوان است با نثری سنگین
و موضوعاتی که با وجود کتابچه توضیحات مترجم باز دور از ذهن مینماید.نثری تخصصی که ظرایف خاص
خود را دارد.این کتاب سرگذشت دوران کودکی و جوانی خود نویسنده است.شهامت نویسنده در نمایاندن
روح عریانش برای من مخاطب شرقی ستودنی است.موردی که قبلا در کتاب " زیستن برای بازگفتن "
از مارکز هم به چشمم آمده بود.البته این مشکل ما ایرانیهست که برای چاپ کتاب با خیلی از کلمه ها
درگیری پیدا میکنیم.