میگم نه.
- آخه بوی قهوه میاد
- آره، خودم خوردم
- تو و قهوه؟
-اره دیگه چه میشه کرد
- قهوه که همیشه معده ات را ناراحت می کرد
- درسته هنوز هم همینطوره ولی وقتی هر گونه اعتراضی ناوارده.اختیار بدن خودم را که دارم.چرا قهوه ناراحتش می کنه.چشمش کور دندش نرم. آنقد می خورم تا عادت کنه و دیگه اعتراض نکنه
روزه ات قبول پسرک آبی.روزه ات قبول دخترک صورتی.پسرک آبی دیشب برای سحری بیدار شدی یا باز هم زنگ ساعت را خاموش کردی و خوابیدی.افطاری چی داری؟باز تخم مرغ؟ باز هم دیر رسیدی خانه و وقت نکردی غذا درست کنی.باز هم خسته و رنگ پریده و لاغری و من به تو و باورهایت افتخار می کنم.
خوب دخترک صورتی امسال بعد از مدتها بدون دغدغه درس و کلاس روزه گرفتی.آرامش این ماه روایت باد.روزی که بغض کرده بودی و گریه امانت نمی داد و من هیچ حرفی برای تسلایت پیدا نمی کردم و بالاخره توانستم با خودت آرامت کنم. گفتم تو که مومنی و ایمان داری،پس چرا طغیان کرده ای؟هر کاری که از دستت برآمده انجام داده ای،پس آسوده باش و بقیه را به خدا بسپار و امروزخوشحالم که نتیجه تلاشت را گرفته ای.
به تو افتخار می کنم.
کم و بیش پایداری در مورد زندگی رسیدهاند و حیف که بزرگترها باورهایشان را خراب
میکنند.ریسمان روحشان شروع به گره خوردن میکند و وقتی آدمهای بزرگ کوچک
دلی شدند درونشان گره گره است و هر روز گرهها کشیدهتر و محکمتر
میشود.امروز خواندن این نوشته گرههای من را کمی شل کرد.
لباس ُفرم آن چیزیست که ما انتخاب نمیکنیم،بلکه برای ما انتخاب میشودو این
همان ثبات کل دربرابر بیثباتی فرد است.هنگامی که ارزشهای بس مسلم گذشته
مورد تردید قرار میگیرند و به دور رانده میشوند،آنکس که نمیتواند بدون این
ارزشها(بدون وفاداری ،بدون خانواده؛بدون وطن،بدون انظباط،بدون عشق)زندگی
کند،خویشتن را در عمومیت لباس فرمش،تا آخرین دگمه فرومیبندد..گویی این لباس
آخرین نشانهتعالی است که میتواند او را در برابر سردی آینده حفظ کند،آیندهای که
در آن دیگر هیچ چیز قابل احترام وجود نخواهد داشت.
میلان کوندرا از کتاب هنر رمان