در حیاط خانه تو
درختی است با آشیانهای خالی
هر روز مشت مشت دانه میپاشی
و هیچ گنجشکی به تو سر نمی زند
دستهایت هنوز بوی خون چرخریسک میدهد.
زمستان 87